فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
چه مشتاقم چهره ی تو را پیش از نسیم ، دست نخورده بیابم و گذشته از همیشه نوازشت کنم هوا که دم کرد من هم می روم سایه ی آن بید بلند دستهایم را غسل می دهم ....
می خواهم اولین سیگار را وسط جهان در سرمایی که نمی وزد در پناه یقه ی پالتو تو بگیرانم
از پس بوسه های بی امان چه برای دلنگرانی می ماند؟ معشوقی که لبانت سجده ی صریح رنج است و دستهایت... هر روز روسری یی تازه را آب می دهد به دلی که هیچ ، عشق نمی داند هر بار می گفتی می بوسمت -پیش از آنکه لبان مردی کبودت سازد- پستان هایت ، شیره ی جان آدمی ست از دست بر نمی آید .... مرا طوافی ناب آرزوست .
- بیاد آر ... رنج مرا...شادی های بلعیده مرا...از قلب یک مرگ تا مرگ یک قلب ...از تو سخن می گویم -به زلیخا و حس حماقت غالبش هنگام گیرانیدن سیگار بچه ها -به عزم عزیمت خواهش های صبور روحم همنوایی دستانی را می طلبد که نوازش را بر دار دیده گانم صلیبی بیاویزد و برای خاطرات زاده نشده تصمیم بگیرد ... دلم در این شهر آشوب جانی را گم کرده که سخت دوستش می داشت جانی که نپرسید هیچ رازی از من و نبوسیدمش هرگز ... آخ دلم در حلقوم من در عمیق جان من چیزی چنان نیازی سر به مهر
و بی پناه سخت نفس می کشد و زیست نمی داند ... شهر ذهن ِ دریده تمام خاطراتم را به باد دروغی دلاویز
گرفته و نامردانش از هر چه آینه ست در گریزند درمان، در اینان نیست و خواهش های صبور جان من جنون افسانه ی تلخ است که تکرارش را هم نیافریده اند ... مرا خدایی باید! دلم هیچ دستی نوازشش را بی جهت نثار جانی... و هر دیواری که پناه نمی شود؟ این تن، وطن نمی شود دریغم باد و دریغش باد در حلقوم من هزار نیاز سر به مهر می ماند. پ ن : بطرز عجیبی هنوز زنده ام وڵاتی مهرگه ئێره گۆڕی عهشقه برۆم چاکهو له خۆم دهفعی خهتهر کهم اگر چه هیچ چیز فرقی ندارد برایم دیگر، اما به پیشنهاد کاوه از این پش عنوان شعر ها را هم می نویسم فصل به فصل این سال قصه ی ناکامی های زنی بود که خدا را سر یک فنجان قهوه
ی بی شیر و شکر
باخته بود زنده گی فاجعه یی شریف بیش
نیست 22 خرداد86 نماز می برم شعله را تنها از چشم های تو می توان سراغ دستان لرزان مرا گرفت تو با آن ذهن دریده و سینه هایت در التهاب روشنی نگاه به هجوم آتش دوخته اید ... هنوز هم تعارف اول سهم رختخواب می شود و من ، بی خواب پر تضرع به راه می نگرم به مسیر مرگ همان راهی که ایلیاتی ترین قلب
قرن را از سروده
های من ربود! به نور به روشنی به شیهه ی مادیانی که دخترک جسور را گم کرد حالا به سینه ی من سردسیر پایان می یابد. نوشتم که تنم ...بستر هزار بی خوابی و
جانم جنون ...عاطفه یی که ترانه یی به ترس
می زاید آزادی را !! من با این باکره گی
کجا باردار تو شوم که زیر سایه ی " مردی " نباشم . اینک عوامانه می فریبم از شدت گزیدگی تاولِ لبانم را حتی به دوست داشتن ات
نمی اندیشم که خون خاطره یی خاکی ست
و خیابان
بی عبور هرم نفسی
سایه به دوش
تبر به دل
تن تکیده مرگ ،نام ها را
چنان کلیدی
بر آستان درهای نیمه باز می آویزد و شب دشنه به دل
از آن سوی بستر
مرا
به خواب می کُشد . ... پاییز مبارک بادم ... سارا رفت تنم بستر هزار بی خوابی ست وگل های پیرهنم پیامبران هم آغوشی های ناشکیبا هنوز وسعت ایمانم بیشتر از دانه های تسبیح توست رجعتی اگر باشد پایان اندیشه ی صد فریب است فرار از حریم تبانی ها... خوب ترِ من وقتی نوشتن نمی توانم سراغ اعجاز اسفند ها می روم و دود می کنم تمام تردیدهایم را گسیختگی جانم جنون عاطفه یی ست که به مرگ هم تعظیم نمی کند حالا هی سجاده پهن کن و وضویت را سالم نگهدار تا در خانه ی خدا نترس تنم را در آغوش هیچ یک از این مردان به خواب نبرده ام و نمی برم که چنان آختگی کاردی تیغ می کشد نفس هایشان مرا با خودم و خدای زنده ام تنهای بگذار اقلیم ما سجده گاه انسان به انسان نیست من می زیم و او سجده می برد تمامت زنانگی ام را. پ ن : 1-پیش ازاین تمام آنچه که اینجا نوشته بودم سروده های یکی دوسال پیش بوداما این یکی آخرین سروده ی همین شهریور است 2-دوست دارم تا قبل 20 همین ماه برای میلاد یگانه انسان قلبم شعری بنویسم که تاکنون نتوانسته ام
| Design By : Night Skin |


