تبليغاتX
فصل پنجم


فصل پنجم

يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...



دلت هم پیر
شبیه نگاهت
          آی ای دلپذیر
پاییز این بیوه ی هزار قرن
چه دروغی ست ؟
کا با اندیشه ام هزار زندانی
باد را نفرین می کنند
در خونِ دقایقِ این زمستان زود رس.
حالا
خیابان ها ، ذهن دریده ترین ِ زنده هایند
خاطرات زخمی شان را
از دردِ یک قلب
تا قلبِ یک درد
بر مزارِ این قرن
التیام می بخشد و فعل " زادن " را
به رهایی می سپارد،
به مادرم
زنده باد
به گاه باردار تمامِ من شد .


به 1364/9/18
سهم ساده صبوری شنبه 5 دی1388 23:43 الهام | |


  نخستین بوسه
   ویرانگرترین حادثه ها
  و بار گناهش سبک تر از غم بی پدری ست
    مزرعه صورت دخترک
شهیِد شریف این روزها ست
وقتی قلبش برای کسی می تپد
که خبر ندارد هیچ کس

دچار هذیانم
هذیان در این دردِ زنانه
که هرگز خو نمی کنم به زنانگی اش
راستی شاعر شهر
دیشب باردار تمام خنده هایت شدم
نُه ماه دیگر که بیایی
جهان زادگاه تمامِ خاطراتِ پیاده روهایی ست
که خدا دارند و عشق

دلم خواب دید
             شهید شده
و آن کبوتر پیر باز مشکوک ترینِ دانه ها را بر می چیند
پستان هایم
پهنه ی دردِ قلبی ست
که گاه اندیشه ی از جای کندنشان
          سخت می آزاردم

و این بکارت
که هرگز به کارت نمی آید
تو اگر لب نگشایی،خدا را هم قربانی می کنم
که بخندی!
دستگیره های خانه ام دیشب
حلول دستان تو را نجوا می کردند
و آن خیزران ها
آن ساز خاک گرفته گوشه ی امپراطوری مان...

باز که بر لبان کوچکت تاول گزیده گی هاست!
حادثه ها سراسر تندی اند
تیز و هیز
درست شبیه شهادت
       شبیه پاییز

دچار هذیانم
هذیان ِ تنهایی
سرانگشتانت را تنها باری دیگر
بر این سنگ ها بگذار
تا بمیرم.
و شعر تو
فاتحه ی قبرم باشد
بانوی هزار آینه و خدای خنده های بی تکرار

 
-به  سارایم و تمنای دلم برای دیدارش
سهم ساده صبوری جمعه 6 آذر1388 0:36 الهام | |

 

چه مشتاقم

چهره ی تو را

پیش از نسیم ، دست نخورده بیابم و

گذشته از همیشه

          نوازشت کنم

هوا که دم کرد

من هم می روم

سایه ی آن بید بلند

دستهایم را غسل می دهم ....

 


  می خواهم

اولین سیگار را

         وسط جهان 

در سرمایی که نمی وزد

در پناه یقه ی پالتو تو بگیرانم


 

از پس بوسه های بی امان

چه برای دلنگرانی می ماند؟

 معشوقی که لبانت سجده ی صریح رنج است

و دستهایت...

هر روز

روسری یی تازه را آب می دهد

         به دلی که هیچ ، عشق نمی داند

هر بار می گفتی

       می بوسمت

          -پیش از آنکه لبان مردی کبودت سازد-

پستان هایت ، شیره ی جان آدمی ست

از دست بر نمی آید ....

مرا طوافی ناب آرزوست .


 - بیاد آر ... رنج مرا...شادی های بلعیده مرا...از قلب یک مرگ تا مرگ یک قلب ...از تو سخن می گویم

ه زلیخا و حس حماقت غالبش هنگام گیرانیدن سیگار بچه ها

-به عزم عزیمت

سهم ساده صبوری چهارشنبه 6 آبان1388 7:38 الهام | |


خواهش های صبور روحم

همنوایی

دستانی را می طلبد

که نوازش را  بر دار دیده گانم

صلیبی بیاویزد

و برای خاطرات زاده نشده تصمیم بگیرد

...

دلم

در این شهر آشوب

جانی را گم کرده که سخت دوستش می داشت

جانی که نپرسید

هیچ رازی از من

و نبوسیدمش هرگز

...

آخ دلم

در حلقوم من

در عمیق جان من

چیزی چنان

نیازی سر به مهر

                و بی پناه

سخت نفس می کشد

                و زیست نمی داند

...

شهر

ذهن ِ دریده تمام خاطراتم را به باد دروغی دلاویز گرفته و

نامردانش از هر چه آینه ست در گریزند

درمان، در اینان نیست

و خواهش های صبور جان من

جنون افسانه ی تلخ است

که تکرارش را هم نیافریده اند

...

مرا خدایی باید!

 

دلم

هیچ دستی نوازشش را بی جهت نثار جانی...

و هر دیواری که پناه نمی شود؟

این تن، وطن نمی شود

دریغم باد

و دریغش باد

در حلقوم من

هزار نیاز سر به مهر می ماند.






پ ن : بطرز عجیبی هنوز زنده ام

        وڵاتی مه‌رگه‌ ئێره‌ گۆڕی عه‌شقه‌    برۆم چاکه‌و له‌ خۆم ده‌فعی خه‌ته‌ر که‌م

      اگر چه هیچ چیز فرقی ندارد برایم دیگر، اما به پیشنهاد کاوه از این پش عنوان شعر ها را هم می نویسم

 

 

 

سهم ساده صبوری سه شنبه 14 مهر1388 11:41 الهام | |

 

فصل به فصل این سال

قصه ی ناکامی های زنی بود

که خدا را

               سر یک فنجان

                                 قهوه ی بی شیر و شکر

                                    باخته بود


 

  زنده گی فاجعه یی شریف بیش نیست 22 خرداد86




نماز می برم شعله را

تنها از چشم های تو می توان

سراغ  دستان لرزان مرا گرفت

تو با آن ذهن دریده و

سینه هایت در التهاب روشنی

نگاه به هجوم آتش دوخته اید

...

هنوز هم تعارف اول سهم رختخواب می شود

و من ، بی خواب

               پر تضرع

به راه می نگرم

                به مسیر مرگ

همان راهی که

                   ایلیاتی ترین قلب قرن را

                          از سروده های من ربود!

به نور

به روشنی

به شیهه ی مادیانی که

دخترک جسور را گم کرد

حالا به سینه ی من

 سردسیر پایان می یابد.



سهم ساده صبوری یکشنبه 5 مهر1388 22:45 الهام | |


Design By : Night Skin