فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
حرفی نیست
الفبا هم دیگر
آبستن حادثه نمی شوند.
انگار نه انگار
وحشت شکنجه ایی باشد !
حرفی نیست
لجاجت واژه ها
عزم عذاب خدایان اند !
که تارک اندیشه را می فروشند
برده ایی سیاه
مگر چند می ارزد ...
مشتی خیال حرام ؟
یا نه اربابی حرامزاده ؟
.
.
.
...
می نویسم آب
تا بدانی
دریا دور نیست
موج باقی ست
و جای تو امن است .
قرنهاست
حجم غریب دلتنگی ام
با نام تو تنها ست
من باکره ی شعرهای زادن
در جشن عقیم ماندن تو
به مرد می اندیشم
به آفرینش .
باران ...
باران ..
باران .
آنقدر تا که باور کنی
دفترم خیس است .
قرن هاست
حجم غریب دلتنگی ام
با نام تو تنها ست
من
باکره ی شعر های زادن
در جشن عقیم ماندن ت
و
به مرد می اندیشم
به آفرینش !
| Design By : Night Skin |


