فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
تندیس خاک گرفته آدمی ، محتاج عبور عاطفه بود... بانو گریه نیاز هر شب من است...تا دستان عاطفه زده ات ... مرا از هجوم غریب عطش بگیرد ... خیابان ها برای نرسیدن بودند و ... تو...در طوالی دردو عصیان باردار شعری شدی... که مرد را عاشق کرد ... از همین حاشیه که بگذری پا در سقف زمین می نهی... و با عشوه ایی می گذری از پیاده روهای غربت... در این بی بهاری مکرر... کفش هایم سوراخ شدند... آخر حجله ات را آراسته اند...عطر پونه های وحشی مرد را دیوانه کرده بانو ...! من از تو نمی گذرم.
ادامه مطلب
سهم ساده صبوری پنجشنبه 17 مرداد1387
0:27 الهام | |
| Design By : Night Skin |

