فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
صبوري سهم عاطفه ي دربه در انديشه هاست بانو ... انديشه هايي كه وراي زيست آدمي اند ... به قدر گل گندمي كه هزار بارش متبرك تر از سكون بالاي سرو است. بي جهت نيست كه سفره هامان ،شبيه شرافت صاحبانش به تار و پود رسيده اند ... آخر ضعف عجيبي دارد لالايي شبانه هامان ...بانو ديگر حتي مادر هم از نوع دلتنگي هامان به تنگ آمده...شعور ما هم شده واژه هايي كه از لابه لاي بي باوري ها برگزيده ايم، مي بيني ... زباله داني تاريخ به قدر تمام قدم هاي من...تو...انسان جا دارد، آن هم درست در روزگاري كه شو ر شاپرك پريده از شاهراه هاي آلوده به ترس، ديگر حتي اين قوم از مزه كردن آزادي كه هيچ...از بازي با حروفش هم تهوع مي گيرند. بانو،هنگامه ي برآمدن است بر سوداي الفباي تا ابد مديون مان... مردان اين سرزمين به سان مهتاب بي رمقي اند كه طعم سلام " زن " مي آزاردشان... و زنانش ، خلاصه ي سبدي صبورند در تمناي متعفن كوچه هاي شهرهاشان... ترس وامي غريب است بر دارايي عصيان باورشان ... همه نوع واژه ايي ... نامي... مكتبي ... ايسمي را به خود ديده ايم وحالا درهنگامه ي فريب دل ها و دردها مي ترسم... مي ترسم از تباني انديشه ها...!
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


