فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
سقف زمین زیر گام نفسهایت معجزه می کند خدا را لای دستمالی پیچیده ام سردش نشود از گذر برف رفته ایی و مسیر حرفت را با خود تکرار کنان ساکت می شوم بی حضورت برف بهانه ی سرشاری ست تا پیری بخت من هم حکایت هزار پنجره ی بی عاشق باشد و تو در تبعید تنت باز هم به دستان فرتوتم باز می گردی به خطوطی از صدای نیمه شبی زمستانه دود می شوم و تو... درد می شوی و من... به کودکی ات می اندیشم شهامت نداشته ام را باز می یابم و گهواره ی دلم ... خالی ... خاتون بی ناز افسانه ات... پگاه به پگاه سرشک یتیمش را بر شانه ی باد می گریاند و بازهم تکرارکنان در خود به سکوت می اندیشدو می شکفد و هنوز بوق ماشین های غربت خلوت ۴ صبح دی ماه را می شکند باد نمی وزد هیچ نیست نمی دانم صدای تو نمی آید؟ میدان شهر ۴بار به خون شسته شد ومن.. به باغی می اندیشم که مستی نکرده ام را می ستاید پلیس های شهر شام آخرشان قصه ی گریز توست رهایی نیاز تو بود و من... جامانده ام همین جا ، میان دلت. ۴دی ما ۸۷
| Design By : Night Skin |
