فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
به دوستی که دنیایی تازه را پیش روی خویش می بیند و هزاره ی مرا عجیب خطاب می کند.... ... و خدا در اقتدار خموش دیوارها چه باز می ستاند از هجوم خواهش بی خبری ؟ چنان خطوط بی روح جاده محکوم به طاعت سپید سجاده هایند و سفره هامان... پیامبران بی آیه و آشتی در این برهوت فقر و ایمان و انسان ناجی قبیله ی بی عاشق دارها، دستهاشان قافیه قنوت الهام اند نه صبوری نه تواضع نه ترس از جهنم و باز هوس مرا به نقطه ی امن فاجعه می خواند و در بستر شعری می می راند!! پلک ها پیر می شوند و در روح یک انتظار فرسایش واژه ها قلب بی جان تو را هر شب هزار بار و هر بار هزار سال به پوسیدگی فرا می خواند و تو... فرو می روی در متن علاقه یی پنهان بی تو. بی بودن تو... نگاه پیر می شود و صدای واژه هایی در بند بی ریاترین عشق هایند در خسته خانه یی بی شادی تسکین درد تو... تن اوست! برای دوستم ... زمان مفهوم فریب فراموشی ست ای همراهی که عصر اسارت موی مرا به دستان مردی نمی فروشی . . . کهولت بخت هم ساز خودش را می نوازد و باز رقاصه ی شهر در پناه پستان هایش چراغ ها را خاموش می کند و شهر می می رد تا بوسه یی دیگر! . . . دستهایت الفبای شعرهای ناسروده است آن هنگام که من و اشک از چشم های تو متولد می شویم تصادفی نیست این علاقه... . . .
| Design By : Night Skin |


