فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
امکان بزرگی ست زیستن با اعداد و 18 یکی از متبرک ترین شان ... از قعر قرون خسته فریادی به شک و شهید سه شنبه یی ست که کفر نمی داند و طعم تند عشق می دهد شانه هایی برای نَگریستن آدمی
هست؟ قرون بی قافیه ، از ستم می
پرهیزند و خدایی که برسد بر بستر بوسه ام
امشب...؟ مگر تنوره ی دیده ی تو مرا درمان شود! نفسی نیست که گلوگاه حادثه بازهم کمر در
دست دارد و باز... می مکد شیره ی تنم را... تمام تنم پر از نفرین تمدنی ست که هوس عاشقیت ندارد کاری نمی توان کرد الفبای من،حروفش مشتی بیش نیست برای بوسیدن حرف ندارد . . . دستان تو نیست؟ ... دور گردنم چیزی سنگینی می کند! . .
در باد سایه یی رقصان
شبیه شور امید...
صندلی خالی
در چهار راه سنگ و سنگسار و
دار و اعدام
انگارسقف زمین سوراخ باشد!
در فاصله یی به ارتفاع آسمان.
لابه لای گره خوردگی طنابی
- صندلی تکانی می خورد-
دندان می کشد طناب
سایه یی رقصان به نور
به روشنی می گراید
- صندلی فرو می افتد.-
.
.
.
.
.
"به راه یاران رفته"
| Design By : Night Skin |

