تبليغاتX
فصل پنجم


فصل پنجم

يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...



امکان بزرگی ست زیستن با اعداد و 18 یکی از متبرک ترین شان ...



از قعر قرون خسته

فریادی به شک

قفلی را می گشاید

در باد سایه یی رقصان
شبیه شور امید...

صندلی خالی
در چهار راه سنگ و سنگسار و
دار و اعدام


انگارسقف زمین سوراخ باشد!
در فاصله یی به ارتفاع آسمان.

لابه لای گره خوردگی طنابی
- صندلی تکانی می خورد-
دندان می کشد طناب


سایه یی رقصان به نور
به روشنی می گراید

- صندلی فرو می افتد.-


.
.
.
.
.

"به راه یاران رفته"



سهم ساده صبوری شنبه 20 تیر1388 1:32 الهام | |


    و شهید

     سه شنبه یی ست که کفر نمی داند

       و طعم تند عشق می دهد

          شانه هایی برای نَگریستن آدمی هست؟

       قرون بی قافیه ، از ستم می پرهیزند

و خدایی که برسد بر بستر بوسه ام امشب...؟

       مگر تنوره ی دیده ی تو مرا

              درمان شود!

  نفسی نیست

      که گلوگاه حادثه بازهم کمر در دست دارد و

    باز...

                      می مکد شیره ی تنم را...




سهم ساده صبوری سه شنبه 16 تیر1388 12:47 الهام | |

تمام تنم پر از نفرین تمدنی ست

که هوس عاشقیت ندارد

کاری نمی توان کرد

الفبای من،حروفش مشتی بیش نیست

برای بوسیدن

حرف ندارد

.

.

.


دستان تو نیست؟

...

دور گردنم چیزی سنگینی می کند!

.

.

.
سهم ساده صبوری چهارشنبه 10 تیر1388 0:58 الهام | |


Design By : Night Skin