فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
خدای من آشنا ست در این حوالی آیه آیه گریه می داند نه از چارچوب پیامبرش می گریزد و نه تاب بنفشه ها را بی ایمان می کند خدای من آشنا ست بسان زنی که خدا را به بوسه یی بر لبانش می خواند از عصیان مذهب می گریزد و حی نمی خواهد به شعری بر پیشانی اش راه را دانسته گم می کند و دستهایش معجزه نمی دانند چرا که الفبای شعر های ِ ناسروده است خدای من آشنا ست دلیلی ندارد.... تو عاشق باشی و من... له مێژه ئاوسی ههنارم و پێنووس به پێنووس مهرگی پیاوهتی دهبارێنم! له سهر لاپهڕهیهک شههوهت دهگڕیم و... سینگی مانگ ههلدهمژم ههتا برسیهتی له شیعرم بتارێنم و زاوایهتی ئازادی له لێوم بنێژرێ ئاغه!! ۱۷ امرداد ۸۸ پ ن : گاهی هم باید به یادگار قبیله ی ماردی بازگشت و این بازگشت سر آغاز پنداری تازه شاید باشد. پ ن : پیشتر ها در وبی دیگر به کُردی می نوشتم ولی اینک همین جا قرار می کنم تمام بی قراریم را. در من یارای آن نیست که ادامه دهم پله های این راهرو بی نهایت خسته ام کرده در من شهامت مرگ نیست کودکانه ترس برم می دارد بوی مرده شور خانه می دهد رختخوابم و قبرستان... چقدر فاصله دارد با خانه ی ما . . . ساعت 7 غروب کنار دل پریشی ها خوابم بُرد من تا ساعت مرگ می خوابم!!! و تا خودم بیدار می مانم تا تسلی یک درد تا یادش بخیر فلانی! تا خودم پ.ن : ۲۹/۱/۸۵ تاریخش رو نوشتم چون هیچی یادم نیست از این کلمه ها ----------------------------------------------------------- به آتی بانوی برف و بنفشه همیشه تو را کم می آورم حتی آن لحظه که با تمام خودت روبرویم نشسته ایی
و تو عاشقانه هایت مهجورانه بر سپیدایی کاغذ چون همخوابه یی هر شبه باکره گی ش را می ستاید بی شرم از دیوار اتاقت و قبله گاه او از پس قاب عکسی بر دیوار مشتاقانه عشق را برای زن می خوا ست... سجده می برد هر شب حضور تو را در فضایی که می پرستی اش بوسه می زنی بر ترک های قاب عکس لبانت رنگ سرانگشتانی غریبه به خود دارند! تو هنوز عاشقانه هایت چون هم خوابه یی او را می ستا پ.ن:گوشه دفترم وقت نوشتن این شعر نوشتم"عاشق نمی شوم" پ.ن:هیچ یادم نیست.
ید...!
| Design By : Night Skin |

