فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
به دوستی که دنیایی تازه را پیش روی خویش می بیند و هزاره ی مرا عجیب خطاب می کند.... ... و خدا در اقتدار خموش دیوارها چه باز می ستاند از هجوم خواهش بی خبری ؟ چنان خطوط بی روح جاده محکوم به طاعت سپید سجاده هایند و سفره هامان... پیامبران بی آیه و آشتی در این برهوت فقر و ایمان و انسان ناجی قبیله ی بی عاشق دارها، دستهاشان قافیه قنوت الهام اند نه صبوری نه تواضع نه ترس از جهنم و باز هوس مرا به نقطه ی امن فاجعه می خواند و در بستر شعری می می راند!!
| Design By : Night Skin |

