فصل پنجم
يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...
فصل به فصل این سال قصه ی ناکامی های زنی بود که خدا را سر یک فنجان قهوه
ی بی شیر و شکر
باخته بود زنده گی فاجعه یی شریف بیش
نیست 22 خرداد86 نماز می برم شعله را تنها از چشم های تو می توان سراغ دستان لرزان مرا گرفت تو با آن ذهن دریده و سینه هایت در التهاب روشنی نگاه به هجوم آتش دوخته اید ... هنوز هم تعارف اول سهم رختخواب می شود و من ، بی خواب پر تضرع به راه می نگرم به مسیر مرگ همان راهی که ایلیاتی ترین قلب
قرن را از سروده
های من ربود! به نور به روشنی به شیهه ی مادیانی که دخترک جسور را گم کرد حالا به سینه ی من سردسیر پایان می یابد.
| Design By : Night Skin |

