تبليغاتX
فصل پنجم - 5+09


فصل پنجم

يوسفی هست من تو را خواب ديده ام ...

 

  

پلک ها پیر می شوند و

در روح یک انتظار

فرسایش واژه ها قلب بی جان تو را

هر شب هزار بار و هر بار هزار سال

به پوسیدگی فرا می خواند

و تو...

فرو می روی در متن علاقه یی پنهان

بی تو.

بی بودن تو...

نگاه پیر می شود و

صدای  واژه هایی در بند

بی ریاترین عشق هایند

در خسته خانه یی بی شادی

تسکین درد تو...

تن اوست!

 

 

سهم ساده صبوری چهارشنبه 13 خرداد1388 2:4 الهام | |


Design By : Night Skin